روزنامک: خاطره اي از مؤلف تاريخ آنلاين براي ايرانيان: ابتکارهای جالب پرویز خسروانی، زمانی که رئیس ژاندارمری تهران بود ـ رقابت هایش با سپهبد نصیری ـ اظهاراتش درباره براندازی 28 اَمُرداد و ....
26 خرداد 1396 - 16 ژوئن 2017

خاطره اي از مؤلف تاريخ آنلاين براي ايرانيان: ابتکارهای جالب پرویز خسروانی، زمانی که رئیس ژاندارمری تهران بود ـ رقابت هایش با سپهبد نصیری ـ اظهاراتش درباره براندازی 28 اَمُرداد و ....

پرویز خسروانی افسر ژاندارم و بنیادگذار چند باشگاه ورزشی ازجمله تاج (امروزه؛ باشگاه استقلال) و دیهیم اواخر سال 1339 با درجه سرهنگی و در 38 سالگی رئیس ژاندارمری تهران و استان مرکزی وقت شد که کرج، ساوه، قم، قزوین، دماوند و گرمسار هم در این ناحیه استحفاظی قرار گرفته بودند. شهرآرا، وحیدیه، نارمک، تهران پارس، تهران نو، دولاب، مسگرآباد، خزانه، روستاها و مناطق اطراف شهر ری، ورامین، شهریار، مهرآباد، کَن، دَریانِ نو، امیرآباد، کوی گیشا، وَنَک، سعادت آباد، اوین و درکه، لویزان، مجیدیه و شمس آباد که نیمی از جمعیت تهران را در خود جای داده بودند در حوزه استحفاظی ژاندارمری قرار داشتند. در آن زمان سپهبد نعمت الله نصیری رئیس شهربانی (پلیس محدوده شهرها) بود. چندی پس از انقلاب، پلیس و ژاندارمری ادغام شدند و سازمان نیروی انتظامی را به وجود آورده اند. سرهنگ پرویز خسروانی از دیرزمان با نصیری رقابت داشت که این رقابت، در مقام تازه و تداخل حوزه ها و درگیری های ناشی از آن گسترش یافته بود.
    در آن زمان، من از دبیران اخبار بین الملل خبرگزاری پارس و رادیو ایران و نیز حادثه نگار روزنامه اطلاعات بودم. انتصاب سرهنگ خسروانی فرصت مناسبی به من داده بود تا تمرکز بیشتری روی اخبار حوزه ژاندارمری داشته باشم زیرا در آذرماه آن سال (سال 1339) نصیری که انتشار پاره ای از اخبار در صفحه حوادث روزنامه اطلاعات باعث انتقاد از او شده بود و من آن خبرها را نوشته بودم مرا با توسل به نیرنگ به دفتر خود خواست و در اینجا دست به تهدید کردن زد که به او گفتم بدون کسب اجازه از دادستان حق احضار مرا آن هم با کلَک و به عنوان مصاحبه نداشته که خشمگین شد و دستور تراشیدن سر و کتک زدن داد که یک خبر جهانی و اعتراض سران چند دولت به شاه و اجبار نصیری به پوزش خواهی در جمع روزنامه نگاران شد.
    سرهنگ خسروانی که در اَمرداد 1394 در نود و سه سالگی و 43 سال پس از بازنشستگی با درجه سپهبدی، در لندن و در خودتبعیدی درگذشت عقیده داشت که بدون همکاری رسانه ها نمی شود به هدف های اداری، اجتماعی و سیاسی ـ اقتصادی رسید و در نتیجه مناسبات دوستانه با روزنامه نگاران داشت و برپایه این باور، خودش هم بعدا یک هفته نامه ورزشی تأسیس کرده بود.
     پس از ایجاد برنامه رادیویی «در گوشه و کنار شهر» که برادکَستینگ همان صفحه حوادث روزنامه ها بود، خسروانی اتومبیل خودرا در اختیار مجری و گزارشگران این برنامه گذارد. من مبتکر و مدیر این برنامه بودم. در آن زمان، سازمان انتشارات و رادیو بودجه کافی نداشت تنها دو اتومبیلِ خدمت داشت و بودجه برنامهِ روزانه ما (در گوشه و کنار شهر)، هر ماه ـ تنها 1900 تومان! بود، ما با اتومبیل های شخصی خودمان به کلانتری های پلیس، پاسگاههای ژاندارمری، دادسراها، بیمارستان ها و محل وقوع رویدادهای شهری می رفتیم که خسروانی مسئله رفت و آمد ما را حل کرد.
    خسروانی از همان آغاز کار، دست به چند ابتکار تازه زده بود ازجمله تقاضا از ورزشکاران داوطلب که شب ها با ژاندارم ها به گشت بروند. برای جلب اطمینان ساکنان حوزه استحفاظی خود، برخی از شب ها درخواست می کرد که درِ ورودی ها خانه ها و همچنین اتومبیل های پارک شده در خیابان قفل نباشد و قول می داد که اگر سرقتی روی دهد، غرامت آن را خواهد داد و ... و دادن پاداش نقدی به کسانی که رشوه گیران و زمین خوارها بویژه مسیل خوارها، قاچاقچیان و خریداران اموال دزدی را لو بدهند.
    خسروانی که بعدا سپهبد و معاون ژاندارمری کشور و چند سال هم معاون نخست وزیر و رئیس تربیت بدنی و ورزش کشور شد همچنین در نخستین سال های ریاست بر ژاندارمری مرکز، بعضی از شب ها با لباس مبدل و دوچرخه برای اطلاع از طرز کار ژاندارم های خود (ژاندارم های گَشتِ شب) و آزمایش درستی آنان، به خیابانها و کوچه های منطقه می رفت و برای اینکه شناخته نشود، دستمالی به چانه خود می بَست و دو سر آن را روی سرش گره می زد و یک کلاه بافتنی بر سر می گذاشت.
    دوم خرداد 1340، در ساعات بعد از نیمه شب که خسروانی با لباس مبدّل و دوچرخه به نارمَک رفته بود، در گودالی در شمال محلی که امروزه میدان رسالت است و دولت از محل 3 درصد درآمد شهرداری تهران، داشت در آنجا یک مدرسه می ساخت صدای سرفهِ شدید و مُمتد از داخل گودال (محل خاک برداری برای ساختن مدرسه) شنید به آنجا رفت و دید که مرد جوانی تریاک در نوشیدنی حل کرده و به قصد خودکشی آن را خورده و چون در خوردن شتاب کرده، قطراتی از محلول وارد ریه اش شده و به سرفه افتاده است. در آن زمان از خیابان رسالت که در نیمه دوم دهه 1340 ساخته شد اثری نبود. مرد جوان گفته بود که از کودکی به دختر عمویش دلبستگی داشته و قرار بود ازدواج کنند که دکتر خانوادگی که از بستگانشان است مخالفت کرده و گفته است که فرزندان محصول این ازدواج ممکن است دچار مشکلات ناشی از همخونی شوند و او که مأیوس شده قصد خودکشی کرده است. سرهنگ خسروانی با تاکسی اورا به بیمارستان رسانده و با تاکسی دیگر که دوچرخه اش را هم حمل کرده بود به نارمک بازگشته بود که دو ژاندارم را در حال گشت می بیند. در مسیر آنان، خیلی جلوتر دوچرخه اش را کنار دیوار یک خانه قرار می دهد و روی دوچرخه می رود تا ژاندارم ها پس از رسیدن به آنجا تصور کنند قصد بالا رفتن از دیوار و ورود به خانه را دارد و او را دستگیر کنند و وی برای آزمایش کردنشان رشوه نقدی دهد و ....
    وی پس از رسیدن ژاندارم ها و در برابر پرسش آنان، اعتراف به قصد بالا رفتن از دیوار خانه می کند و دستگیر می شود و ضمن راه پانصد تومان (پول آن روز) رشوه می دهد تا اورا آزاد کنند که ژاندارم ها نمی پذیرند و اورا با پول (به عنوان سند رشوه دادن) به پاسگاه محله می برند که در آنجا شناخته می شود و به هریک از دو ژاندارم از جیب خود 500 تومان پاداش می دهد و برای اینکه این عمل، آموزنده و درس شود، روز بعد جریان را به روزنامه ها خبر می دهند. این خبر تقریبا به همین صورت در صفحه 26 شماره سوم خردادماه 1340 روزنامه اطلاعات درج شده است.
    خسروانی سعی داشت که همکاران قدیمی اش را ترک نکند بویژه منوچهر اسدی معاونش در دوران ریاست بر ژاندارمری مرکز را که اینک در لس آنجلس بسر می بَرَد. پس از بازنشسته شدن، خسروانی در دبیرخانه مشترک ورزشگاههای خود واقع در جنوب خیابان فخرآباد که تأسیس آنها را از سال 1945 (1324 هجری خورشیدی) آغاز کرده بود بکار پرداخته بود و منوچهر اسدی هم با او بود. یک روز که برحسب اتفاق با خبرنگار میز ورزش روزنامه به آن دبیرخانه رفته بودیم، درباره مشارکت او در براندازی 28 اَمُرداد 1332 سئوال کردم. گفت: می دانید که برادرم ـ شهاب یک مصدقی بود. کمونیست های داخلی از نوروز 1332 و حتی از یکی ـ دو ماه پیش از آن و از زمان رئیس جمهوری آمریکا شدن ژنرال آیزنهاور فعّال تر شده بودند، شمار آنان روزافزون بود و می خواستند پیش از اینکه آیزنهاور ورق را برگرداند، قدرت را به دست گیرند و .... ما افسران چپگرا را می شناختیم ولی از سازمان کمونیستی آنان خبر نداشتیم. از خرداد 1332 به این سوی، خبر از کمونیستی شدن، ایجاد جمهوری خراسان بزرگتر، آذربایجان بزرگتر، سیستان بزرگتر، کردستان بزرگتر و ... به گوش می رسید که شنیدن آن هر ایرانی را دچار اندوه می کرد. آمریکا و انگلیس دیدگاه دیگری داشتند و می ترسیدند که با پیوستن ایران به اقمار دولت مسکو، «کمونیسم» در جهان عرب، قاره های آفریقا و آسیا فراگیر شود. نگرانی دیگر ما، پول هایی بود که عوامل داخلی انگلیس به جاهلان محله های تهران داده بودند و سفارت آمریکا هم به آن عوامل، اسکناس صددلاری می داد و همه اینها می شدند طلبکار و پس از کنار رفتن مصدق خواهان مقام و امتیاز می شدند و کشور پا به قهقرا می گذاشت و بنابراین برخی از افسران نیروهای مسلح وارد عمل شدند و به مخالفان مصدق پیوستند تا شمار آن طلبکارانِ بالقوهِ کم سواد کمتر شود. بنابراین، اقدام ما ناسیونالیستی بود. ما بودیم که در خفا مانع اعدام مصدق شدیم و مجازات او کاهش یافت و به 3 سال زندان محدود شد و آن هم به خاطر دور ساختن وی از هوادارانش و قطع رابطه با آنان در طول آن 3 سال. در خوب بودن مصدق تردید نیست و «تاریخ» باید قضاوت کند، ولی ایرانِ وقت شده بود کانون رقابت های شرق و غرب و رئیس دولت بودن در این شرایط و شرایط تحریم که دولت لندن برقرار کرده بود بسیار دشوار است.
    خسروانی در سال 1356 (چندی پیش از آغاز تظاهرات و اعتراض های منجر به انقلاب) گفته بود که مشاوران قدیمی و آگاه همه رفته اند ـ مرده اند و یا کنار گذارده شده اند و نسبت به اطرافیان کنونی شاه تردید دارم.
     از وی نقل شده است که در مهرماه 1359 در لندن گفته بود که لازم بود شاه به موقع بیماری خودرا که درمان نداشت به اطلاع ملّت می رساند، شاهزاده رضا را در کنار خود می نشاند، اعضای مجلسِین را به کاخ نیاوران دعوت و فی المجلس آزادی تأسیس احزاب را قانون می کرد، یک برنامه روزانه رادیوتلویزیونی چند ساعته به احزاب برای آموزش دمکراسی و تبلیغ آن اختصاص می داد و انتخابات آزاد برگزار می شد تا مردم به جای ریختن به خیابانها، از نمایندگان واقعی خود هر اصلاحات و تحولاتی را که می خواهند درخواست کنند.
بازگشت به فهرست مطالب...   




 

 

   
 

Vestidos de Casamento
 





 
 
© Copyright 2004   Rooznamak.com   All Rights Reserved