روزنامک: چند خاطره از مؤلف تاریخ آنلاین ایرانیان و ناشر روزنامک از ازدواج زنان سالخورده با مردان جوان و حتی پسر 15 ساله ـ اشاره به چند مورد و آخرین مورد در جولای 2017 در اندونزی
9 مرداد 1396 - 31 ژوئيه 2017

چند خاطره از مؤلف تاریخ آنلاین ایرانیان و ناشر روزنامک از ازدواج زنان سالخورده با مردان جوان و حتی پسر 15 ساله ـ اشاره به چند مورد و آخرین مورد در جولای 2017 در اندونزی

ازدواج با اختلاف سِنّی غیر متعارف منحصر به مردها نیست، زنان نیز با مردان و پسران دهها سال جوانتر از خود ازدواج می کنند که عُمر طولانی تر داشته باشند، دچار ضعف حافظه و مشکلات روانی نشوند و دشواری های دوران جوانی و میانسالی خود را فراموش کنند. در طول حادثه نویسی خود به صدها مورد آن در ایران و هزارها مورد در کشورهای دیگر برخورد کرده بودم که خبرساز شده بودند و خبرگزاری ها این خبرها را به سراسر جهان مخابره کرده بودند. به سه مورد آن در ایران در سال های از 1336 تا 1347 و آخرین مورد آن که در جولای 2017 خبر جهانی شده بود و در اندونزی رخ داده بود اشاره کنم:
     ـ اواخر بهمن ماه 1336 بود که خبر رسید در کوی مجیدیه دو پسر و سه دختر و سه داماد یک زن 69 ساله به جان این زن افتاده و اورا کتک زده اند و سبب آن، ازدواج پنهانی این زن با یک پسر 19 ساله بوده است. [در آن زمان، کوی مجیدیه در شمالی شرقی تهران واقع بود و اینک داخل شهر، که خیابان رسالت از میان آن می گذرد ـ پیش از انقلاب، کارخانه آبجوسازی آن معروف بود.].
     برای گفت و شنود با اصحاب این مرافعه به پاسگاه ژاندارمری مجیدیه و شمس آباد رفتم. شوهر این زن که او نیز کتک خورده بود گفت که در همدان دیپلم متوسطه گرفته بودم ولی پدر و عمویم جمعا فقط 170 تومان [پول آن روز] به من داده بودند با یک بلیت اتوبوس که به تهران برای شرکت در کنکور دانشگاه و دانشسرای عالی ـ دو مؤسسه تعلیمات عالی وقت ـ آیم و اگر قبول شوم بعدا برایم پول بیشتری خواهند فرستاد و اگر قبول نشوم باید فورا به شهر خود بازگردم. این پول کم برای این بود که در تهران نمانم و فرضا عادت به رفتن به شهرنو نکنم. [شهرنو ـ محل استقرار صدها فاحشه خانه در یک محله دارای دیوار، معروف به قلعه.]. از قزوین، این بانو ـ بانوی 69 ساله ـ بر مسافران اتوبوس اضافه شد و در کنار من ـ روی تنها صندلی بدون سرنشین اتوبوس نشست و سر ِ صحبت با مرا بازکرد که برای چه به تهران می روم. همه چیز را به او گفتم، گفت که در خانه اش یک اطاق خالی کوچک دارد که می تواند آن را به ماهی 15 تومان به من اجاره دهد ـ برابر با اجاره 3 روز ماندن در یک مسافرخانه درجه 3. قبول کردم و مستاجر او شدم.
     این جوان اضافه کرد: در کنکور قبول نشدم و در بازگشت به همدان دو دل بودم و تردید داشتم و مایل به ماندن در تهران و ثبت نام در یک آموزشگاه شبانه زبان انگلیسی و یافتن کاری در ساعات روز. تا آن روز، دو هفته و دو روز بود که در تهران بودم و تنها 80 تومان از پولی که با خود آورده بودم، باقی مانده بود. جریان را با گُلی (گلبانو ـ صاحبخانه) در میان گذاشتم، پس از لختی تأمل گفت: "بیا و شوهر من شو ـ نکاح غیر ثبتی. هر وقت بچه هایم که ساکن، قزوین، تاکستان، رشت و فومنات هستند به تهران آیند، تو آن شب را در اطاق خودت باش، من که حقوق بازنشستگی می گیرم و در بانک هم پس انداز دارم، همه هزینه خانه را بر عهده می گیرم و تو تنها پول حمّام و سلمانی ات را بده. دوچرخه پسرم هم در انباری است، آن را سوار شو. این دوچرخه را وقتی که مدرسه می رفت برایش خریدم. سن و سال تأثیری در زندگی مشترک ندارد و تفاوت ایجاد نمی کند، رفتار و اخلاق مهم است که رفتار مرا تجربه کرده ای، مهربان و مددکار هستم.".
     پیشنهاد اورا در ذهن، بالا و پایین کردم و پذیرفتم. او یک مستأجر دیگر داشت که یک گروهبانِ دارای زن و فرزند بود. خانه گُلی تا پادگان حشمتیه فاصله ای زیاد ندارد و بیشتر مستأجران محله ما، نظامیان هستند. گُلی همان شب جریان را با این مستأجر که با یکی از دامادهای او از بچگی آشنا و همبازی بود در میان گذاشت و تاکید کرد که محرمانه بماند. قرار شد که جمعه باهم به مسجد برویم، یک شاهد دیگر هم با خود ببریم و نکاح شفاهی با حضور آنان انجام شود. در صیغه نکاح، زمان؛ سه سال و مبلغ مَهر 50 تومان تعیین شد که گُلی گفت این مبلَغ را دریافت کرده است. عاقد گفت، ازدواج در اسلام همین است؛ رضایت طرفین، دو شاهد که معرّف هم باشند و یا دو شاهد و دو معرف و تعیین مَهر که باید قابل تبدیل به پول باشد و در ازدواج موقّت؛ تعیین مدت. او گفت که ثبت عقد از اواسط دوره پادشاهی رضاشاه «قانون» شده است و احکام اسلامی خیلی بالاتر از قوانین موضوعه هستند که این قوانین ریشه و هدف سیاسی و ... دارند. به این ترتیب ما زن و شوهر شدیم و زندگی بسیار خوبی داشتیم بگونه ای که تصمیم داشتم پیشنهاد کنم که نکاح ِ مان را دائمی و ثبتی کنیم. من صبح ها به کلاس زبان می رفتم و عصرها، حسابدار موقّت (ساعتی) یک فروشگاه فرش بودم و با اینکه دارای درآمد شده بودم، گُلی حاضر به قبول پول از من نبود.
     بدبختی ما از روزی آغاز شد که گُلی تصمیم به اخراج مستأجر خود گرفت زیراکه زن او حاضر به تمیز کردن آشپزخانه و توالت مشترک به سهم خود نمی شد.
     مستأجر [گروهبان] که تصوّر می کرد من گُلی را علیه او تحریک کرده ام برای گرفتن انتقام از من، جریان عقد موقت (صیغه) ما را به داماد گُلی (دوست قدیمی خود) اطلاع داد که دیدیم دیروز همه پسران، دختران و دامادهای گُلی به تهران و به خانه ما هجوم آوردند، نخست از من اعتراف به ازدواج خواستند که چون ردّ کردم و گفتم که به کسی مربوط نیست من یک انسان بالغ و مختار هستم، بر سرم ریختند، گُلی به کمک من آمد که اورا هم زدند، جیغ کشید، همسایگان و بقّال سر کوچه به کمک آمدند و ژاندارمری را خبر کردند و ....
     پرسیدم، علت چیست، کاری خلاف شرع که نشده است؟.
     گفت گمان می کنم که ترسیده اند گُلی وصیّت کند که پول و خانه اش را به من بدهند، به علاوه حسادت دارند که گُلی چنین شوهر جوان و خوش اندامی دارد با آینده ای خوب. شوهر گُلی 19 سال پیش فوت کرده و گُلی که پیشخدمت یک بیمارستان دولتی بوده از آن پس به تنهایی جور خانه و بچه ها را کشیده بود. گُلی در 27 سالگی با آن مرد که در یک چلوکبابی کار می کرد ازدواج کرده بود.
     گُلی و فرزندانش حاضر به دادن پاسخ به پرسش های من [کیهانی زاده] نشدند و با خودشان هم سازش نکردند و پرونده به دادسرای تهران ارسال شد. گُلی و شوهرش گفته بودند حالا که کار به اینجا کشیده است محال است که تا پایان عُمر از هم جدا شوند و خواهند رفت و نکاح موقت را دائمی و ثبتی خواهند کرد!.
     ـ در تعطیلات نوروزی 1342 بود که خبر رسید مرد جوانی پس از کَفن و دَفن زن 63 ساله خود قصد خودکشی کرده، ماده مرگ موش خورده و در بیمارستان است. به آنجا رفتم، مرد 24 ساله ای را در تختخواب بیمارستان دیدم که گفته بود کارمند لیسانسیه دولت است.
     او گفت که نمی تواند زنش را فراموش کند و بدون او به زندگی ادامه دهد.
     وی در پاسخ به پرسش من که درباره آشنایی و ازدواجشان بگوید، گفت: پنج سال پیش دانشجوی سال اول دانشگاه تهران بودم و نیازمند به پول. نمی خواستم تحمیل بر پدرم باشم که شش فرزند دیگر دارد. یک آگهی به روزنامه دادم که حاضرم معلم سرِخانه شوم. چهار پاسخ دریافت کردم و همه را پذیرفتم. به این ترتیب، همه اوقات فراغت من ازجمله تمام ساعات جمعه ام گرفته بود. یکی از این شاگردان در کلاس ششم ابتدایی تحصیل می کرد و مشکل شنوایی داشت. او در خانه مادر بزرگ مادری اش که زندگی می کرد که در آن زمان 59 ساله بود. این بانو به قدری مهربان و سخاوتمند و شیرین زبان بود که سه ماه بعد به او پیشنهاد ازدواج دادم. شش سال بود که بیوه شده بود. قبول کرد و ما زندگی خوشی داشتیم تا اینکه سال گذشته، دکتر تشخیص داد که سرطان گرفته است. او خانه اش را به نام من و همین نوه اش کرد که با ما زندگی می کرد. من لیسانسیه و کارمند دولت شدم و او 42 روز پیش درگذشت. برایش بهترین مجلس ترحیم را برگزار کردم، شب هفتم و چهلم گرفتم. من با خود عهد کرده بودم که چند ساعت پس از نصب سنگ قبر و برگزاری مراسم چهلم فوت و واگذاری سهم خانه به دو دخترش، خودکشی کنم که به تصمیم خود عمل کردم و نوه را به خانه مادرش فرستاد و ماده مرگ موش را خوردم که ناگهان در خانه باز شد و نوه و مادرش وارد شدند. اندکی بعد دچار حالت تهوّع شدم، از حال رفتم و آنان مرا به بیمارستان رسانیدند. امّا من از وفا به عهدی که با خود بسته ام باز نخواهم گشت و زندگانی بدون زنم را نمی خواهم ـ زنی که 39 سال بزرگتر از او بود.!.
     ـ تابستان 1343 بود که واقعه بی سابقه ای در بیمارستان حکیم الملک تهران (وابسته به سازمان شیر و خورشید ایران واقع در یک خیابان فرعی منشعب از خیابان مولوی تهران) روی داد. یک بانوی 59 سالهِ بدون فرزند که دو سال پیش از آن برای سومین بار ازدواج کرده بود از پلکان طبقه سوم خانه برادرش به پایین افتاده بود و پس از انتقال به بیمارستان حکیم الملک درگذشته بود. شوهر 22 ساله این زن پس از اطلاع از واقعه، خودرا به بیمارستان رسانده بود که به او گفته بودند جسد زنش در مسجد بیمارستان است تا از آنجا به پزشکی قانونی جهت تشخیص علت مرگ منتقل شود. این جوان با شنیدن این خبر شروع به کوبیدن بر جمجمه خود کرده بود و شیون کنان به مسجد بیمارستان رفته تا جسد زنش را ببیند که در آنجا سکته مغزی کرده و در کنار نعش زنش بر زمین افتاده و مُرده بود.
     بستگان این بانو که به بیمارستان آمده بودند گفتند که مادر این مرد جوان دوست دهها ساله این زن بود و پس از مرگ مادر، این دو با هم ازدواج کرده بودند و شوهر یک تاکسی از خود داشت و رانندگی آن را می کرد.
     ـ و امّا آخرین ازدواج از این دست که دوم جولای 2017 در شهرک «کارانگ انداه» در سوماترای اندونزی روی داد و خبر جهانی شده است. در این روز بانو روحایا بینتی محمد (روحیه دختر محمد) 73 ساله که قبلا دو بار شوهر کرده و دارای یک فرزند است با پسر 15 سال و 8 ماهه ای به نام سلامت ریادی (ریاضی) ازدواج کرد. حد اقل سن ازدواج در اندونزی برای زن 16 و برای مرد 19 است، ولی اگر مصلحتی اقتضا کند، با مجوّز مقام مربوط، کمتر از این سنین.
     سلامت به رئیس شورای داوری شهرکِ دهستان مانند خود گفته بود که به بیماری مالاریا مبتلا شده بود و «روحیه» از او نگهداری و درمان کرد که تحت تأثیر این خوبی ها عاشق او شده است و جدایی از او برایش مرگ است و راهی جز خودکشی ندارد. بنابراین، مقام مربوط مجوّز ازدواج داده بود.
     ازدواج این زن و شوهر طی مراسمی با حضور بستگان و اهالی محل برگزار و عکس آنان در صفحه اول بسیاری از روزنامه ها ازجمله روزنامه انگلیسی گاردیَن قرار گرفت.
    
گوشه ای از مراسم ازدواج روحیه 73 ساله با سلامت 15 ساله و 8 ماهه
گوشه ای از مراسم ازدواج روحیه 73 ساله با سلامت 15 ساله و 8 ماهه

    
روحیه زن 73 ساله در کنار سلامت شوهر 15 ساله اش
روحیه زن 73 ساله در کنار سلامت شوهر 15 ساله اش
بازگشت به فهرست مطالب...   




 

 

   
 

Vestidos de Casamento
 





 
 
© Copyright 2004   Rooznamak.com   All Rights Reserved